محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1860

تاريخ الطبرى ( فارسي )

تار و مار شد ، آخرين كس آنها در مرج الديباج كشته شد كه به آنجا رسيده بودند و سلاح بشكستند و پوشش بيفكندند كه سبكتر شوند كه كشته شدند و غنيمت باختند . گويد : وقتى مسلمانان ظفر يافتند ابو عبيده فراهمشان آورد و با آنها سخن كرد و گفت : « از دشمن باز نمانيد و به درجات بالا بى رغبت نباشيد كه اگر مىدانستم يكى از ما مىماند ، آن حديث را نمىگفتم . » و چنان شد كه آخرين گروه از سپاه كوفه به روز سوم جنگ پيش ابو عبيده رسيد . شعبى گويد : ابو عبيده از عمر كمك خواست كه روميان به مقابلهء وى آمده بودند ، عربان نصارى نيز همراهشان بودند و او را محاصره كرده بودند . پس عمر برون شد و به مردم نامه نوشت ، چهار هزار كس از آنها روان شدند كه همه بر استر بودند و اسبان را يدك مىكشيدند و روز سوم پس از جنگ پيش ابو عبيده رسيدند و دربارهء آنها به عمر كه به جابيه رسيده بود نامه نوشت . عمر به دو نوشت : « در غنيمت شريكشان كن كه آنها سوى شما آمده بودند كه دشمنتان پراكنده شد . » ماهان گويد : عمر چهار هزار اسب براى حوادث احتمالى داشت و هنگام زمستان آن را مقابل قصر كوفه و سمت چپ آن نگاه مىداشت . به همين جهت تاكنون آنجا را طويله گويند . هنگام بهار آن را ما بين فرات و خانه هاى كوفه در مجاورت دير عاقول ميبرد و عجمان آنجا را آخر ( آخور ؟ ) شاهجان ناميدند ، يعنى چراگاه اميران . عهده دار اسبان ، سلمان بن ربيعه باهلى و تنى چند از مردم كوفه بودند كه بدان مىرسيدند و هر ساله آن را مىدوانيدند . در بصره نيز همين تعداد اسب بود كه جزء بن معاويه بدان مىرسيد . در هر يك از هشت شهر چنين بود كه اگر حادثه اى رخ مىداد جمعى بر اسبان مىنشستند و از پيش مىرفتند تا مردم ديگر آماده شوند . شهر بن مالك گويد : و چون سپاه كوفه از آنجا فراغت يافتند بازگشتند .